مادر من فقط یک چشم داشت.من از او متنفر بودم...او همیشه مایه خجالت من بود.
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و مرا با خود به خانه ببره.
خیلی خجالت کشیدم.آخه او چطور توانست این کار را بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم،فقط با تنفر بهش یک نگاه کردم وفورا از انجا دور شدم.